شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

نه من وقت و حوصله‌اش رو دارم که مثه قبل بنشینم پای لپ تاپ و تلق تلق برای شما (و ایضاً خودم) بنویسم و نه شما وقت و حوصله‌اش رو دارید که اونا رو بخونید! باز هم طبع شاعری که نه، طبع ناظمی (سرودن نظم! اگر بیکارید: رجوع شود به زبان فارسی سال سوم دبیرستان) [...]

چند روزی است که محرم عزیز، پا روی تخم چشم‌هایمان گذاشته، مهمان ما شده و ما هم مهمان او… از شب ششم محرم که هیئت‌های شهرمان، سر به خیابان می‌گذارند، دیگر هیچ کس با خودش نیست؛ همواره بویی از حسین به همراه دارد… هرچند آدم می‌شود صندوق غم و ناله و سوز، ولی در عین [...]

* ماندگاری خاطره‌ها، از نظر من فقط با شعر و نظم حاصل می‌شود. به همین دلیل دوست دارم لذت‌هایی را که سریال «وضعیت سفید» در این دو ماه به من چشاند، با شعر درخوری به ثبت برسانم. در این مدت، بیت‌هایی پراکنده، با وزن و قافیه‌هایی متفاوت سروده‌ بودم؛ امّا سر اس‌ام‌اس بازی با دوستم، [...]

چند روزه که زیاد به این مورد پرداخته شده و عادل هم هفته ی دیگه ترتیبش رو میده! دیگه بهتره من درباره اش حرفی نزنم… فقط می تونم بگم: من کلاً از فوتبال متنفرم. برای آروم شدن اوضاع و از آسیاب افتادن شیث و نصرتی(!)، بهتره دیگه بهش فکر نکنین، وضعیت سفید ببینین، و برین [...]

با سلام هر چی تعریف کنم کم گفتم. آدم نمیدونه کجای سریال رو بگیره واسه تعریف. بازیگران، جذابیت موضوع، کنجکاوی بیننده، فیلمبرداری و دکوپاژ و میزانسن، تدوین، موزیک، پیام های زمینه ای، … ۱- زبان زرگری نخندین ها، ولی من هنوز دو هفته س که با این زبان آشنا شده ام! در قسمت هشتم سریال، [...]

مدت‌ها بود که دیگه تلویزیون دیدن رو کنار گذاشته بودم و داشتم مثه بچه‌ی آدم واسه کنکور درس می‌خوندم. تا این که سروکلّه‌ی آنونسی متفاوت از شبکه سه پیدا شد. با این که به نظرم خیلی جالب اومد، ولی از بس فیلم های مزخرف و تکراری با بسته بندی شکیل(!) از سیمایمان پخش شده بود، [...]

«ستایش نامه» ای که مثلا هجو است!

بدون نظر

نه من وقت و حوصله‌اش رو دارم که مثه قبل بنشینم پای لپ تاپ و تلق تلق برای شما (و ایضاً خودم) بنویسم و نه شما وقت و حوصله‌اش رو دارید که اونا رو بخونید! باز هم طبع شاعری که نه، طبع ناظمی (سرودن نظم! اگر بیکارید: رجوع شود به زبان فارسی سال سوم دبیرستان) مان گل کرده است و این مطلب را سامان داده! البته این شعر چند هفته پیش یک جاهایی(!) روی وب منتشر شده که دسترسی گوگلی به آن سخت بود و در نتیجه، به جز رفقای جون جونی مان و تأییدکننده‌ی کامنت‌های کافه سینما، کس دیگری ازش خبر ندارد… هجو است دیگر، البته نه از نوع “+هیجده” اش! حماسه گونه بخوانید که اندکی بیشتر بچسبد!!

====================

«ستایش نامه»

یکی دختری، نام، استایش است/ نه کامل، کمی غرق آرایش است
همان دم که پایش به دنیا رسید/ هزاران زمین لرزه آمد پدید
به دنبال این اتفاق درشت/ بیفتاد بس تن ز بالا به پشت
به نحسی و شومی ندارد حریف/ سیه گربه و جغد، پیشش نحیف
چو رویید و عقلش به قدر نخود/ دهادش برادر، طلاهای خود
به مرگ برادر همی خست روی/ «منم قاتل او نه فردوس، ووی!»
همی کشت او مادر و شوهرش/ برید از جفا، هم، پدر را سرش
همان علت ترک یک اعتیاد/ همان بانی عدل و نیکی‌نماد
مهندس، نخور گوشت، ای ناقلا!/ همه عاملانت بمردند، ها!
خوراک همه قدر یک قاشق است/ گمانم که اَتباع آن «ماشُق» است!
هم از حامیان حقوق بشر/ مساوی بود حقّ دختر پسر
و مشکل گشای همه آدم است/ کهن قهرها را عجب مرهم است
یکی پهلوان قوی پیکر است/ ز صد خوان دشوار هم برتر است
به تصریح تحقیق بسیار ما/ بود رستم زال او را نیا

========== محمد قدرتی – دوشنبه ۱۹ دیماه ۱۳۹۰==========

این روزها دیگر از فیلم دیدن لذت نمی‌برم. کنکور دارد می‌تازد و می‌آید؛ فیلم ببینم که سر جلسه بسوزم؟! به جایش رمان می‌خواندم. رمان جدیدی نبود… «منِ او»… که تقریباً همه خوانده‌اندش… دم «رضا امیرخانی» گرم… عجب رمانی بود! جخ تازه حالمان را جا آورد و دأب‌مان را از قرم قات بودن درآورد!

- «الحق مع علی»

- یا علی مددی!

پ.ن. : شاید قسمت نشد که تا بعد کنکور چیزی بنویسم. برای همه‌ی کنکوریا -فی الجمله حقیر عاصی!- هم دعا کنید…

محمد قدرتی

آواتار جدید من!


اندر حکایات محرم امسال: همه دعوت اید!

۲۷ نظر

چند روزی است که محرم عزیز، پا روی تخم چشم‌هایمان گذاشته، مهمان ما شده و ما هم مهمان او… از شب ششم محرم که هیئت‌های شهرمان، سر به خیابان می‌گذارند، دیگر هیچ کس با خودش نیست؛ همواره بویی از حسین به همراه دارد… هرچند آدم می‌شود صندوق غم و ناله و سوز، ولی در عین حال، از با حسین بودن لذت می‌برد… حظ می‌کند… لبخند می‌زند و اشک شوق می‌ریزد… چشم در چشم کربلاییان می‌اندازد و تا عمق وجودشان می‌رود… به تمام معنا، حال می‌کند…

همه میهمان سیدالشهدا می‌شوند. سفره‌ای به وسعت تمام انسان‌های دنیا؛ صد البته به وسعت تمام موجودات دنیا… روحش که خود به خود مهمان است؛ جسمش را هم دعوت می‌کنند… کسی که روزش را با نان و شیر و ماست و میوه و گاهی با هیچ(!) سر می‌کند، مهمان بهترینِ انسان‌ها می‌شود…

از همان روز ششم محرم، سفره‌ها پهن است و درها هم باز؛ برای همه… می‌خواهم از غذای جسم بگویم. چیزی که بعضاً فکر می‌کنند نباید از آن سخن گفت؛ شأن این ماه را پایین می‌کشد!! من سکوت را می‌شکنم و به جای تیتر درشت زدن روی صفحه اول روزنامه و سایت، یک متن می‌نویسم؛ در بزرگداشت غذای امام حسین!

هرکسی بسته به جایی که زندگی می‌کند، محرم را با غذاهایی می‌شناسد… قیمه، عدس پلو، چلوگوشت، شوله قلمکار، حلیم، آبگوشت و… محرم من و دیگر بشرویه‌ای ها دو مورد آخر را بیشتر به خود می‌بیند… عمدتاً آبگوشت و گاهی حلیم… الحق که خوشمزه‌ترین و بی آلایش‌ترین غذاهای این لیست هستند.

شب که با هیئت، آسفالت‌ها را می‌سابی، خون گوسفند زبان بسته ای که بر زمین ریخته، چشمک می‌زند و تو را به یاد فردا ظهر می‌اندازد؛ نکند که پشت پا بزنی به کاسه‌ی آبگوشت و خودت را محروم کنی! واقعاً هیچ غذایی به آبگوشت امام حسین نمی‌رسد؛ هیچ غذایی… اگر بروی گوشت راسته‌ی ماهیچه‌ی تازه‌ی گوسفند بگیری، نخود‌ها را با وسواس پاک کنی و در آب و سویا سس بخیسانی، سیب زمینی‌های خاک نخورده را با دقت به قطعات مربعی درشت بدل بکنی، پیاز را در روغن نیمه تفت بدهی، رب خارجکی بریزی و در نهایت هم لیمو عمانی را خجالت بدهی،…، هر کار دیگری هم که بکنی، نمی‌شود که نمی‌شود! حتی اگر تمام آشپز‌های بزرگ دنیا جمع بشوند و دست در دست هم بدهند و آبگوشت بپزند، لَم تَفعلو و لَن تَفعلوا!!

اولا باید مرد باشی! آشپز زن مال آشپزخانه و هود و دستکش و قاشق چایخوری و مرباخوری است! سر و کارت با ملاقه و کف گیر و سیاه سوختگی می افتد!! باید شیلنگ آب را بندازی داخل دیگ و زیرش را روشن کنی. پوست گوسفند را چشم بسته، قلفتی بکنی و بعد بدهی به کسانی که با ساطور می‌زنند گوشت و استخوان‌ها رو روی کنده‌های چوب تکه تکه می‌کنند. کیسه‌های پیاز را خالی می‌کنی و پشت سر هم ریز ریزشان کنی؛ بدون این که بخواهی زبانت را دربیاوری یا جعفری یا آدامس بجوی که مبادا اشکت دربیاید… بگذار دربیاید و بریزد روی پیازها که اشک در راه امام حسین نعمتی است؛ به هر کس ندهندش!! هر چیزی را جدا می‌گذاری داخل دیگ‌هایی که روی شعله (یک زمانی کنده چوب و الان گاز شهری) قرار دارند و منتظر می‌مانی. کاسه‌ها و قاشق‌ها رو ذره ای کف مال می کنی و می‌شویی.

نان پزها (که به طور عمده زن هستند) هم پای تنور داغ می‌شوند. صورتشان می‌سوزد؛ چه بسا موهای جلوی پیشانی و ابرو که پای تنور می‌سوزد و چه بویی بهتر از بوی موی سوخته! خلاصه که جانشان در می‌آید تا این آبگوشت ناب پخته شود.

در خوردن غذای این چنینی، اصلا نباید وسواس به خرج داد. اگر قاشق مثلاً شسته تان بوی آبگوشت می‌دهد، اگر موی گوسفند یا یک دانه سیبیل(!) داخل کاسه تان است، اگر دستکش فردی که آبگوشت ها را از سینی می‌گذارد جلوی تان به عمق یک انگشت شست رفت داخل آبگوشت شما، اگر نان شما را گذاشتند روی همان قسمتی از سفره که با جوراب مبارک متبرکش کرده بودند، اگر در داخل آبگوشتتان یکی دو دانه لوبیا و عدس و لپه هم دیدید، اگر و اگر و اگر…، دم نزنید! یک بسم الله بگویید و به امید شفای عاجل، بخورید که حتی اگر زهر هم داشته باشد، به نام حسین و اباالفضل به عسل بدل می‌شود.

** البته این موارد مال گذشته‌ها بود. دو-سه سالی است که چنین اقداماتی (حداقل در هیئت صاحب الزمانی، مهدیه) مشاهده نشده است! بد به دلتان راه ندهید.

یک نان و نیم تیلیت کنید و نوش جان کنید… اگر یک کاسه دردی ازتان دوا نکرد، بی رودربایستی دومی را بگیرید… مبادا از یک لقمه اش هم بگذرید… حتی اگر ناهار دوم یا سومتان هم هست(!)، تا ته همه اش را بخورید… که دیگر شاید چنین پایی نیفتد…

اگر ظرف یکبار مصرف هم داشتید، بدهید پُرَش کنند و ببرید برای اهل و عیال… یا بگذارید داخل فریزر و تا محرم آینده جیره بندی اش کنید؛ قاشق قاشق!

فعلا عکس آبگوشت نداریم!

فعلا عکس آبگوشت نداریم!

حلیم هم از غذاهای معروف است. حلیم ما بشرویه‌ای ها، یک سر قاشق چای‌خوری هم شکر ندارد. به جایش تا دلتان بخواهد نمک می‌زنیم! قاشق اول را که برمی‌داری، گوشت‌هایی که از شب قبلش داخل دیگ داشته ریش‌ریش می‌شده (و دل جناب آقای آشپز را به یاد فردا ظهر ریش‌ریش می‌کرده!)، کش می‌آید و از فرورفتن به حلقوم شما امتناع می‌کند! فقط در خوردن حلیم، زیاده روی نکنید! وقتی که پای سفره اید، هرچقدر هم برای شما حلیم بیاورند، می‌توانید نوش جان کنید. ولی فکر بعد را هم بکنید! سنگین می‌شوید و باید قلپ قلپ نوشابه بچپانید داخل شکم که مگر به یاری اسید معده‌تان بشتابد!

بفرما حلیم! - محرم 1433

بفرما حلیم! - محرم ۱۴۳۳

(این تصویر به همت رفیقمان “امیرحسین” پیدا شده است! دستش درد نکند…)

امسال که گذشت. دوست دارم از همین جا، رسماً از تمام دوستان، آشنایان، فک و فامیل، کاربران، کسانی که اشتباهی به تورمان خورده‌اند(!) و دارند این صفحه را می‌خوانند و… بخواهم که برای سال بعد، اگه عمری باشه، حتماً برنامه ریزی کنند و بیایند که با هم برویم و مهمان شویم.

جدا از ناهار و شام هیئآت، عزاداری‌ها و حسینیه حاج علی اشرف هم تماشایی است.

عمری باشد، منتظرتان هستیم…

پ.ن: اگر می شد بو و طعم این غذاها را هم روی اینترنت گذاشت…


وضعیت سفید به نظم در آمد!

۲۹ نظر

الاغ!، امیر، مادربزرگه، منیره، بهرام، افتخار - وضعیت سفید

الاغ!، امیر، مادربزرگه، منیره، بهرام، افتخار - وضعیت سفید

* ماندگاری خاطره‌ها، از نظر من فقط با شعر و نظم حاصل می‌شود. به همین دلیل دوست دارم لذت‌هایی را که سریال «وضعیت سفید» در این دو ماه به من چشاند، با شعر درخوری به ثبت برسانم. در این مدت، بیت‌هایی پراکنده، با وزن و قافیه‌هایی متفاوت سروده‌ بودم؛ امّا سر اس‌ام‌اس بازی با دوستم، امیرحسین، وزن و قافیه‌ی خوبی به دستم آمد. از آن روز -دوشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۰- تمام تلاشم را کرده‌ام که هر چه می‌توانم، با این وزن و قافیه بنگارم تا بعد از سالها تک بیتی سرودن(!) و دوری از شعر آدمیزادی، طبعم را دوباره بیازمایم.

* باور کنید این شعر متعلق به قرون دور ادب فارسی نیست! داغ داغ است؛ ولی به دلیل خامی‌ام در سرودن، ساخت‌ها و کلمات کهن و زاید زیادی در این شعر می‌بینید که فهم بعضی بخش‌ها را دشوار کرده. ولی کلاً سبک شعری من همین است: ترکیبی از زبان معیار، زبان شکسته و زبان کهن پارسی.

* تا جایی که قافیه‌های ذهنم اجازه داده و دیالوگ‌ها با من ساخته، نوشته‌ام. باشد که این شعر، زمانی دور، اشک ما را به درآورد؛ در غم گذر عمر و خوشی‌های بر باد رفته و از یاد رفته.

* قافیه‌ها در بعضی موارد کاملاً مشکل دارد. ساده بگویم، گاهی اوقات شعر قافیه ندارد! ولی به دلیل استفاده از ردیف و کلماتی که به عقیده‌ی من «شبه قافیه» هستند، از ناهمگونی کلمات و ابیات تا حد امکان کاسته شده‌است. روی وزن شعر هم زیاد دقت نشده‌است؛ سخت است دیگر، دانش آموز انسانی که نیستم!!

* شعر از زبان امیرمحمّد گلکار سروده شده‌است؛ من در ممیزی خوردنش بی تقصیرم!

* عبارات آبی رنگ، از داخل سریال انتخاب شده است. متمایزش کرده‌ام که نگویید بنده خدا تاب برداشته است!

* با عرض اعتذار به ارواح شاعران پارسی به خاطر غزل بی در و پیکر زیر!

====================

«وضعیت سفید»

وضعیت اسفید، گه دلتنگ یارم می‌کند

چون که می‌نالد همه عود و سه تارم می‌کند

خانم شیرین، قوی باش اشک‌هایت پاک کن

اخم و خشم و آن سکوت تو خمارم می‌کند

خسرو و فرهاد احوال مرا نشنیده‌اند

داد از آن روزی که هریک تارومارم می‌کند

خویشتن شیرینی من حیف شد حاصل نشد

جای تو خالی، چه خرما خنده‌دارم می‌کند!

لاک قرمز خوب شد، هرگز که دستانت ندید

ورنه آن آتش‌زبانت سربه‌دارم می‌کند

هرچه دیدی از کمک‌هایم عمومی باشَدَت

این منیره گیر داده، خواستْگارم می‌کند

من که نامم را کثافت کرده‌ام در راه تو

فحش بدتر هم کفایت نیست، زارم می‌کند

این رضای عمّه دائم تکّه بارم می‌کند

پیش چشمان خیالت بیش خوارم می‌کند

همدم شب‌های تاریک اتاق آهنی

ریسه‌های لامپ دارد باز، نازم می‌کند

آب قند هر که جز تو تلخ آبی بیش نیست

“زنده ای؟ خوبی؟” ز کارم شرمسارم می‌کند

شرشر آبی که دارد می‌رود اشک من است

ای خدا، من مسخره، تحلیل بازم میکند!

ای که من دل در تو بستم خاطرت را خواهمی

جان من برگرد، کاین نعمت خدایم می‌کند

========== محمد قدرتی – چهارشنبه ۲۵ آبانماه ۱۳۹۰==========

توضیحات:

بیت اول: به ناچار، برای تطابق وزن، “اسفید” را به جای “سفید” به کار بردیم.

بیت چهارم: “خویشن شیرینی” هم همان “خود شیرینی” خودمان است؛ فقط بسته بندی اش عوض شده!

بیت یازدهم: «… خدایا، خود من مسخره ام! باز هم دارد تحلیل می کند.»

بیت دوازدهم: گفتم یک چیزی هم از کارگردان بگویم. با پوزش فراون از آقای نعمت الله!


پرسپولیس، داماش، وضعیت قرمز، …!

بدون نظر

چند روزه که زیاد به این مورد پرداخته شده و عادل هم هفته ی دیگه ترتیبش رو میده! دیگه بهتره من درباره اش حرفی نزنم… فقط می تونم بگم: من کلاً از فوتبال متنفرم. برای آروم شدن اوضاع و از آسیاب افتادن شیث و نصرتی(!)، بهتره دیگه بهش فکر نکنین، وضعیت سفید ببینین، و برین مطالب مربوطه ام رو بخونین!! همین… :-D


وضعیت سفید: هر شب بهتر از دیشب

۱۳ نظر

با سلام

هر چی تعریف کنم کم گفتم. آدم نمیدونه کجای سریال رو بگیره واسه تعریف. بازیگران، جذابیت موضوع، کنجکاوی بیننده، فیلمبرداری و دکوپاژ و میزانسن، تدوین، موزیک، پیام های زمینه ای، …

۱- زبان زرگری

نخندین ها، ولی من هنوز دو هفته س که با این زبان آشنا شده ام! در قسمت هشتم سریال، داخل ماشین، منیره و امیر با هم این‌جوری صحبت می‌کردن. اوایل فکر میکردم احتمالاً زبون همون شهری باشه که اصالتاً از اون جا هستن. بر همین منوال گذشت تا این که در قسمت ۱۷ هم دوباره گفتگوی زرگریانه(!) بین امیر و منیر درگرفت: «میزی خازای شیزی ریزی نُزُ بَزَ رازات خازاس تِزِ گازاریزی کُزُ نَزَم؟!» این بار رفتم سایت وضعیت سفید و پرسیدم. تا این که یکی لطف کرد و جواب داد: «سلام این زبون زرگریه خیلی معروفه که…» بلافاصله یه گوگل زدم و یاد گرفتم. اگه شما هم لذت صحبت کردن با زبون زرگری رو نچشیدین، پیشنهاد می‌کنم “اقدام کنین”! به قول امیر: اقدام کن، اقدام کن، اقدام کن… خلاصه کلام: تمام کلمات به صورت هجا (بخش=سیلاب) های جداگانه در می آید. هر سیلاب دو بار تلفظ می‌شود. بار اول فقط دو واج ابتدایی تلفظ می شود. بار دوم تمام واج ها؛ که به جای واج اول “ز” می گوییم!

** زبان زرگری در ویکی‌پدیا

۲- معشوقه به سامان شد…

در یکی از آنونس‌های سریال وضعیت سفید، خانم شیرین یه چند بیتی میخونن و آدم رو به فیض می‌رسونن! یه بار خیر سرم خواستم تحقیق بدون رایانه و اینترنت انجام بدم؛ رفتم دیوان حافظ رو برداشتم و داخلش رو گشتم؛ نبود که نبود! پناه آوردم به اینترنت… فهمیدم که نخیر؛ شعر مال “مولانا جلال الدین محمد بن بهاءالدین محمد بن حسین الخطیبی” بوده نه “خواجه شمس الدین محمد بن بهاءالدین حافظ شیرازی”. شعر زیبایی است.

«معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا / کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا» اگه معنی ظاهری این شعر رو در قرابت با سریال بدونیم، باید خوشحال باشیم که شیرین بالاخره کوتاه خواهد اومد! شاید هم منظور “آدم شدن” امیر باشه…

** شعر را به طور کامل بخوانید در reCent

3- … اگه زنده باشیم!

پایان قسمت ۲۸، امیر میگه «رفت تا نیمه شعبان سال بعد» و ناصر میگه «اگه زنده باشیم». اشکاتون رو بذارین لب مشکتون و منتظر ادامه ی سریال باشین!

۴- امیر: اعصاب خردکنی به تمام معنا!

جدیداً امیر قصه ی ما خیلی دیوونه و غیرقابل تحمل شده! از وقتی که یه فحش بدتر(!) به خودش داده بود، یه کمی آدم تر شد. اما شهاب با ازدواجش همه چیزو (در مسیر متابولیسم آدم شدن امیر!) خراب کرد؛ امیر هم که نمی دونه هرچی ادا و اطوار در بیاره، بیشتر از چشم شیرین و خانواده اش میفته. وقتی امیر ریسه ی لامپ رو به دور خودش پیچید و به سلامتی برق محکم گرفتش، شیرین بیچاره که چیزی نمونده بود سکته بزنه، براش آب قند (به انضمام انگشتر طلای مامانش!) درست کرد! ولی این امیر که “حرصش گرفته و مورچه گازش گرفته”، تو قسمت ۲۹، بی‌خودی سرشون داد کشید. اونا هم بار و بندیل رو بستن و دِ فرار…! مادر بزرگه هم که حالش بد شد.

*در مورد انگشتر طلا فعلاً همین رو می‌دونم که وقتی کسی خیلی می‌ترسه، همراه با آب قند انگشتر طلا به خوردش میدن! (البته فقط آب متبرک به انگشتر طلا!) فعلاً نمی‌دونم که این موضوع ریشه علمی داره یا خرافی… هر وقت فهمیدم، همین جا می‌نویسم که علممون زیاد شه…!

۵- در نظرسنجی سریال شرکت کنید

لطفا در اسرع وقت به آدرس www.rcirib.ir/opinion بروید و در نظرسنجی سریال وضعیت سفید شرکت کنید. هر چند که «صلاح مملکت خویش خسروان دانند» ولی از شما می‌خوام که بهترین رأی ممکن رو بدین. با تشکر از حسن ارادت و اعتماد شما!!

۶- وضعیت سفید در سروش هفتگی

در ارتباط با این مطلب و منبع اصلیش، با بهره گیری از آرشیو سروش هفتگی، مطالب چاپ شده رو گردآوری کردم که می‌تونید در ادامه مطلب ببینید:

وضعیت سفید در سروش هفتگی 2 مهر 90

وضعیت سفید می شود- سروش هفتگی- ۲ مهر ۱۳۹۰

وضعیت سفید در سروش هفتگی 30 مهر 90

گفت و گو با هادی مقدم دوست- سروش هفتگی- ۳۰ مهر ۱۳۹۰

وضعیت سفید در سروش هفتگی 7 آبان 90

بنی آدم اعضای یک پیکرند- سروش هفتگی- ۷ آبان ۱۳۹۰


سایت به سلامتی و مبارکی و میمنت به سرور جدید منتقل شد!

۲ نظر

سلام

روز قبل از پریروز، پریروز، دیروز و امروز یه سری مشکلاتی به دلیل انتقال سایت و خنگی کاری های هاستینگ قبلیم(!) پیش اومده بود که در سایه ی الطاف خفیه ی الهی و با توسلات و توکلات فراوان به سلامتی (فعلا!) ختم به خیر شد. از دوستم احمد هم متشکرم؛ به دو دلیل: اول این که چندروزه شدیداً درگیرش کردم و دوم واسه این که روی سرورش سوار شدیم!

اگه خدا بخواد هر دو هفته ای یک مطلب جدید میذارم.


صفحه 1 از 3123