شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

جمعه ۷ مرداد ترتیب گروه های آزمون دهنده در آزمون عملی امروز، برعکس دیروز است. یعنی من که دیروز سومین گروه بودم، امروز در نوبت دوم آزمون قرار می گیریم. صبح زود بعد از صبحانه، آماده شدیم تا به طرف دبیرستان فرزانگان بریم. جلوی درب هتل بهمون گفتند که برنامه عوض شده. افرادی که اوّلین [...]

این مطلب کاملاً از وب سایتم پاک شده بود. دوباره نوشتمش… شدیداً طولانی است! موارد درسی و فیزیکی در داخل مطلب وجود دارد. عذر میخوام…! جلوی درب سالن دبیرستان رو با صبر جمیلم جنگل کاری کردم (میدونید که در چنین مواقعی میگن زیر پای آدم علف سبز میشه!) برای رفع استرس، یه شیشه آب برداشتم [...]

سلام دوازدهمین دوره مسابقات آزمایشگاهی و کارگاهی کشوری، امسال در شهر قزوین برگزار شد. ۵ تا ۸ مرداد ۱۳۹۰٫ من هم به عنوان یکی از برگزیدگان مرحله ی استانی رشته فیزیک در این مسابقات حضور داشتم. مسابقات آزمایشگاهی، هر ساله در چهار رشته ی فیزیک، شیمی، زیست شناسی و رایانه برگزار می شود. دانش آموزان [...]

بایگانی برای مرداد, ۱۳۹۰

قزوین هم خوش میگذرد (قسمت سوم)

۲ نظر

جمعه ۷ مرداد

ترتیب گروه های آزمون دهنده در آزمون عملی امروز، برعکس دیروز است. یعنی من که دیروز سومین گروه بودم، امروز در نوبت دوم آزمون قرار می گیریم. صبح زود بعد از صبحانه، آماده شدیم تا به طرف دبیرستان فرزانگان بریم. جلوی درب هتل بهمون گفتند که برنامه عوض شده. افرادی که اوّلین گروه آزمون دهنده هستند، به محل برگزاری می روند؛ تا وقتی که نوبت به گروه دوم برسه و به همین ترتیب هر گروه در ساعت مخصوص به خودش بره. مثلاً می خواستند که بی برنامگی و تأخیرات دیروز اتفاق نیفته. رضا و بهنام، از رشته ی رایانه، سوار سرویس شدند و رفتند. از خراسان جنوبی فقط من موندم با سرپرستمون. قرار بود ما با سرویس بعدی بریم. به اتاق رفتیم. تا اون موقع چمدونم رو مرتّب کردم. ساعت ۹ جلوی درب هتل سوار سرویس شدیم و بعد از بیست دقیقه ای معطلی، به راه افتادیم.

چند دقیقه ای هم در محل برگزاری منتظر موندم. تا این که صدامون زدند. امروز به هیچ وجه ترسی نداشتم. امیدوار بودم امّا نه زیاد! ترتیب نفرات و ترتیب میزها مشابه دیروز بود. ولی… قبل از برگزاری آزمون، داوران تأکید شدیداللحنی کردند که: «واسه ما گزارش کار ننویسین! فقط فرمول، جواب فرمول، جواب». معلومه دیگه؛ برگه های دیروز من رو دیدند و به این نتیجه رسیدند…!

میز شماره ۱۲ آزمایش «تعیین ظرفیت گرمایی گرماسنج». وای! نمیدونین چقدر جا خوردم! یعنی میشه آزمایشی رو که توی مدرسه خودمون انجام دادیم، این جا هم بیاد؟! البته یک سری تفاوت هایی داشت؛ مثلاً توی مدرسه از آب گرم استفاده می شد. در حالی که این جا به جای آب گرم، از مدار الکتریکی و گرمای المنت دارای مقاومت… تفاوت زیادی نمی کرد. مدار رو سریع بستم و داور هم تأییدش کرد. مدار رو وصل کردم و تایمر رو زدم. با سرعت نور ارقام رو نوشتم! حالا رسیدیم به بخش محاسبه… وقتی اعداد رو داخل فرمول ها گذاشتم، ظرفیت گرمایی گرماسنج (از شما چه پنهون!) منفی می شد. وقت تکرار آزمایش هم نبود. بدون نوشتن مرحله به مرحله ی حل معادله، جواب نهایی رو بدون منفی نوشتم! کف کردم… یعنی میشه؟!!! (* البته بعد از جلسه با چند تا از بچه ها هم صحبت کردیم. اون ها هم از منفی بودن جواب می نالیدند!)

میز شماره ۱۶ آزمایش «تعیین نیروی محرّکه و مقاومت درونی باتری کتابی ۹ ولتی» به همراه رسم نمودار اختلاف پتانسیل دوسر رئوستا به جریان مدار. نیروی محرکه رو به دست آوردم. مدار تعیین مقاومت رو هم بستم؛ ولی به داور که نشون دادم گفت اشتباهه؛ یه تغییرات جزئی انجام می دادم ، دوباره هم می گفت اشتباهه…! خلاصه کلام، وقت تمام!! (* شب که شد، یه چیزی که سر آزمایش یه اندک فکری بهش کردم، یادم اومد. احتمالاً داور نحوه قراردادن رئوستا در مدار رو اشتباه می دونسته. شاید باید رئوستا رو به عنوان یک مقاومت معمولی وصل می کردم؛ یعنی از لغزنده ش جریان نمی گرفتم. ولی به نظر خودم هر دو روشش کاملاً درسته! والّا…)

میز شماره ۴ دو آزمایش داشت در همون زمان ۲۰ دقیقه ای: اوّلی مربوط بود به الکترومغناطیس (الان که توی گوگل سرچ کردم، اسمش «موتور هم قطبی» هست!)

homoploar motor

homoploar motor

طبق معمول، یه سؤال پیش بینی. و بعدش هم انجام آزمایش، بیان علت پدیده رخ داده و نام گذاری قطب های آهنربای استوانه ای. هر چی با دست راست فلمینگیم(!) وررفتم، نتونستم یه دلیل قانع کننده براش پیدا کنم. درنتیجه از خیرش گذشتم تا برای آزمایش بعدی وقت کم نیارم. آزمایش دوم یه «مدار الکتریکی» بود. باید پیش بینی می کردیم: “درصورتیکه ولتاژ دو مولد برابر باشد، وضعیت روشنایی لامپ ها چگونه است؟” بعدش هم بستن مدار و پاسخ به سؤالات. اینا رو تقریباً جواب دادم. بهتره زیاد کشش ندم!

میز شماره ۸ و «چرخ ماکسول»!! در آخرین آزمایش کتاب آزمایش های فیزیک قدیم، اسمش و طرز کارش رو خونده بودم. ولی اون آزمایش ساده کجا و این خواسته های خفن مسابقه کجا!! اولش کرونومترم یه مشکل کوچولو داشت که آقای سیفی، داور خوب این بخش، با یه کرونومتر دیگه عوضش کردند. به چند سؤال ابتدایی جواب دادم. ولی برای کشیدن نمودار، یه مشکلی داشتم! هر چی فکرشو می کردم، یک دست کم میاوردم! یکی برای نوشتن، یکی برای ثبت زمان و دیگری برای علامت زدن روی پایه!! به دلیل این که نمی دونستم اگه در نقطه های اوج حرکت رفت و برگشتی، چرخ ماکسول رو بگیریم، مشکلی در اعداد آزمایش بوجود نمیاد. در نتیجه به دلیل کمبود فقط یک دست(!) نمودار پرید و خلاص شدیم کاملاً…!

دیگه از هر چی فیزیک بود راحت شدم! خدا رو خیلی خیلی شکر کردم و دست به دعا برداشتم که نکنه یه وقت لیست کامل رتبه ها رو بدن، همه بشینن و به ریش ما بخندن!!

به قرنطینه رفتیم. به دنبال شکایت و اعتراض چندتا از بچه ها به بعضی موارد (اعصاب داغون و برخورد بد برخی از  داوران، سؤالات، وقت کم و…) یکی از داوران فیزیک، آقای سیفی، که همه ی بچه ها دوستش داشتن (واقعا خوش اخلاق بود!) اومد و نظرات ما رو خواست. نظرات رو شنید و چند دقیقه ای هم صحبت کرد…

از ساعت ۱۱:۲۰ تا ۱۴:۳۰ در قرنطینه بودیم. داشتم دیوونه می شدم و همینطور بقیه! خودمونو به دارت بازی، مطالعه مجله های مربوط به چند ماه پیش (درست مثه روزنامه های برخی از سلمونی ها!)، و فیلم دیدن مشغول کردیم. «اخراجی ها ۳»، «Wanted» و «هرچی خدا بخواد». ناگفته نماند که هیچ کدومش رو از ته دل نگاه نکردم در نتیجه هیچی ازش نفهمیدم…

…….. در نهایت، آزاد شدیم! به هتل برگشتیم، با خیالی آسوده و راحت، با فکر کنکور!!

(ادامه دارد…)

پ.ن: می توانید سؤالات تئوری و عملی را ببینید…


قزوین هم خوش میگذرد! (قسمت دوم)

۶ نظر

این مطلب کاملاً از وب سایتم پاک شده بود. دوباره نوشتمش… شدیداً طولانی است! موارد درسی و فیزیکی در داخل مطلب وجود دارد. عذر میخوام…!

جلوی درب سالن دبیرستان رو با صبر جمیلم جنگل کاری کردم (میدونید که در چنین مواقعی میگن زیر پای آدم علف سبز میشه!) برای رفع استرس، یه شیشه آب برداشتم و هر چند دقیقه یه قلپ می زدم. با توجه به این که روابط عمومیم زیاد بد نیست، از استان های دیگه هم رفیق پیدا کرد؛ خوزستان، خراسان شمالی، گلستان و… البته اسم و فامیل هیچ کدومشون رو نمیدونم و اون ها هم همینطور؛ چون ما رو با کارت های شناسایی مون و کدهای روی اون می شناختن. اسم هیچ کس مشخص نبود. مرتب نفس عمیق می کشیدم که این استرسه رفع بشه؛ ولی انگار نه انگار! دست بردار نبود. بعد از تقریباً یک ربع، به ترتیب شماره های اعلام شده وارد کارگاه فیزیک شدیم. ۱۶ نفر در مقابل ۱۶ میز. یازده داور و یازده یاور(= شما بخونین کمک داور!) شانزده میز رو کاملاً زیر نظر داشتند.

من رو به سمت میز شماره دوازده راهنمایی کردند. آزمایش مربوط به مغناطیس و دینامیک بود؛ «تعیین میدان مغناطیسی آهنربای نعلی شکل با استفاده از سیم پیچ حامل جریان». آزمایش سختی نبود. تئوریش رو خونده بودم. زمانی هر ایستگاه بیست دقیقه بود؛ برای فکر کردن، آزمایش کردن، محاسبه کردن و نوشتن!!! طبق معمول با نوشتن موارد تئوری و الکی روی برگه پاسخ، وقتم رو هدر دادم. اطلاعات به دست آمده از آزمایش رو هم نوشتم. ولی اصلا وقت نشد که ادامه بدم و جواب آخر رو بنویسم. بدین ترتیب اولین ایستگاه پرید!

ایستگاه بعدی من میز شانزده بود. آزمایش «لوله مویین». ابتدا سه سؤال پیش بینی که باید جواب رو بنویسم و به داور نشون بدم؛ بعدش همونا رو آزمایش بکنم.

  • ۱- اگر لوله ی مویین را به طور عمود و مماس بر سطح مایع در داخل بشر بگذاریم، چه اتفاقی می افتد؟
  • ۲- اگر لوله ی مویین را به آرامی داخل بشر فرو ببریم، چه مشاهده میکنید؟
  • ۳- اگر لوله مویین را به آرامی از مایع خارج کنیم، چه می بینید؟

پیش بینی ها رو تقریباً به درستی جواب دادم و حالا نوبت آزمایش بود. لوله ی مویین و یک سیم مفتولی برای نگه داشتنش، بشر، مایع رنگی و خط کش وسایل این آزمایش بود. هر مورد رو انجام دادم و نوشتم. البته در انجام دادنش اشکالات زیادی وجود داشت! چون مدت زمان حضور در آزمایشگاه مدرسه در طول سال تحصیلی تقریباً از سمت راست به صفر میل میکنه(!)، کاملاً طبیعیه که شیوه ی کار با وسایل رو بلد نباشیم. لوله ی مویین هم خیلی نامردی کرد. دستمال کاغذی رو گذاشتم ته لوله ی مویین تا خالی بشه… ولی نمی دونم چرا نشد. من که نمی دونستم این روش واسه تخلیه مایع داخل لوله صد در صد درسته، شروع کردم به تکون دادن لوله و فوت کردن توش که شاید خالی بشه! کاملاً حس می کردم که استادها دارن یه جورایی نگام میکنن و با خودشون میگن: “معلوم نیس این پسره از کجا اومده!” در پایان باید نمودار ارتفاع مایع رو بر حسب طولی از لوله که وارد آب شده، رسم می کردم. مشاهداتم رو به درستی روی چرک نویس نوشتم. ولی رسم نمودار… باز دقت های بی خودی و رعایت مقیاس ها و نکات جزیی در کشیدن نمودار کار دستم داد! محورهای نمودار رو کشیدم؛ ولی وقت تموم شد و نتونستم نمودار رو رسم کنم. یاوران هم نذاشتن نوشته های داخل چک نویس رو روی برگه پاسخ بنویسم. در نتیجه…!

میز شماره چهار، آزمایشی فوق العاده بود. البته فکر نکنین منظورم اینه که چیزی روی برگه پاسخ نوشتم؛ نه این طور نیست! به این دلیل میگم فوق العاده چون با تعداد خیلی کمی وسیله ی معمولی باید اون رو انجام می دادیم. آزمایش «رسم نمودار جابجایی پرتو تابش در تیغه ی متوازی السطوح» برای زاویه های تابش صفر، ۳۰، ۴۵، ۶۰ و ۹۰٫ دو برگ کاغذ میلیمتری، یه تیغه متوازی السطوح و یک خط کش. تلاش زیادی برای یافتن پرتوی بعنوان پرتو تابش کردم. آخر سر هم پیش سازهای شیوه ی حل سؤال رو کشف کردم! باید خط کش رو پشت تیغه می گذاشتم و بر اساس جابجایی خطوط روی خط کش، انحراف پرتو رو بدست می آوردم. ولی مشکل کار در اختیار نداشتن زاویه ها بود. یعنی نقاله فرت! گفتم شاید با استفاده از سینوس زاویه ها باید انجامش بدم. اما به دلیل جوّ سنگینی که وجود داشت، ذهنم کاملاً منجمد شده بود. مشکل این بود که فکر می کردم باید از بالا نگاه کنم؛ در نتیجه آزمایش رو نتونستم انجام بدم. اما اگه به نظرم می رسید از کنار تیغه و مماس بر سطح میز باید بهش نگاه کنم، آزمایش رو کاملاً درست انجام می دادم. در حقیقت، باید روی یکی از کاغذهای میلیمتری، مثلث هایی با زاویه های مذکور می کشیدیم و با گذاشتن خط کش و تیغه روی کاغذ، انحراف خطوط خط کش رو بررسی می کردیم. روی برگه سه فرمول نوشتم و تحویل دادم. فرمول هایی که در مورد همین جابجایی بود؛ ولی وقتی ازشون استفاده می شد که آزمایش با پرتو نور چراغ رویتر انجام بشه… (این مورد هم به محدود شدن بیشتر فکرم کمک کرد!)

میز شماره هشت، آزمایش «اندازه گیری». پیش بینی: یک سانتی متر مکعب آب چند قطره است؟ سعی کردم با روابط ریاضی حجم مکعب رو تقسیم بر حجم قطره فرضی بکنم که حدوداً تعدادش رو به دست بیارم. ولی چون تعداد قطره ها میلیونی بدست می اومد(!)، همین جوری سریع یه چیزی نوشتم و نشون داور دادم… ۱۲۰ قطره. بعد از آزمون به خاطر این جواب پرت، به عاقل بودن خودم شک کردم! سؤال بعدی اندازه گیری حجم داخلی بالون ته گرد با کولیس بود؛ احتمالاً با فرمول های حجم استوانه و کره. سؤال بعدیش گفته بود: “آزمایشی برای تعیین حجم یک قطره آب با استفاده از بالون ته گرد طراحی کنید.” چون دو دقیقه بیش تر وقت نداشتم، آزمایش کتاب درسی رو که با شمارش تعداد قطره ها و تقسیم حجم کل بر تعداد اون ها انجام می شد، نوشتم. ولی دقیقاً مثه بعضی جک های جمله سازی اقوام مختلف ایرانی(!)، کلمه ی «بالون ته گرد» داخلش وجود نداشت! این کاملاً عمدی بود؛ چون به نظر من هر کس بخواد تعداد قطره هایی رو که داخل یک بالون حجمی جا می گیره، بشماره، باید بعد از مرگش هم به این کار ادامه بده!

اولین آزمون عملی با به هم ریختن اعصابم به پایان رسید.

ساعت ۱۳:۱۵ وارد قرنطینه ی فیزیک شدیم. تمام امکانات رفاهی فراهم بود: دارت، رایانه، شطرنج، آبمیوه، کیک، صندلی، میز، قالی، بالشت و …! فردا که بیان داخل کلاس رو ببینن، از گذاشتن دارت روی دیوار کلاس پشیمون میشن! اطراف سیبل، کاملاً سوراخ سوراخ شده بود. ضمناً کیف های پول و موبایل هامون رو قبلاً بالاجبار به سرپرست ها تحویل داده بودیم که خدای نکرده، بعنوان شیرینی(!)، به داور زیرمیزی ندیم یا سؤالات رو به بقیه، خصوصاً هم استانی هامون لو ندیم!. بیست دقیقه بعد، با توجه به این که گروه آخر وارد کارگاه شده بودند و امکان دسترسی به ما رو نداشتن(!)، همگی آزاد شدیم. (داخل قرنطینه تمام بچه هایی که از صبح آزمون داده بودن، حضور داشتن. یعنی گروه های یک تا سه…)

با دماغی کباب شده، به هتل برگشتیم. ناهار خوردیم و مدتی استراحت کردیم. مسابقات قرار بود ساعت ۱۳ تموم بشه. ولی مسابقه آخرین گروه شیمی، تا ساعت ۱۶:۳۰ ادامه داشت! درنتیجه امتحان کتبی یک ساعت به تعویق افتاد.

ساعت ۱۷ به طرف تربیت معلم به راه افتادیم. تپانچه امتحان کتبی ساعت ۱۸:۱۰ شلیک شد! ۳۵ دقیقه وقت برای ۲۵ سؤال… سؤال ها بسیار زیبا بودند. تقریباً هیچ سؤالی محاسباتی نبود. سؤال ها مفهومی و جالب بودند. بعضی از سؤال ها خارج از محدوده کتاب بود. کنکور جلوش کم میاورد! (البته طبیعیه که اگه سؤال های کنکور بخواد این جوری باشه، هیچ کدوم از کتاب های کمک آموزشی به دردش نمی خوره و درصد فیزیک داوطلبان به شدت افت میکنه.) بیست سؤال رو جواب دادم (درست یا غلطش رو نمیدونم!)

ساعت ۱۸:۴۵ از ساختمون رفتیم بیرون و یه بستنی خوشمزه خوردیم! خیلی خوشحال بودم… چون آزمون کتبی رو خیلی بهتر از آزمون عملی داده بودم. تصمیم گرفتیم بریم بازار سنتی قزوین. ساعت ۱۹:۴۵ همه ی بچه های خراسان جنوبی با راننده های خودمون حرکت کردیم. حدوداً یک ساعت برای خرید وقت داشتیم. خرید با موفقیت انجام شد… بعد از نیم ساعت پیاده روی برای پیدا کردن مینی بوس، بالاخره بهش رسیدیم (مینی بوس رو سر یه چهارراهی پارک کرده بودن و تلفنی بهمون گفتن که بیاین. ولی اصلا چهارراهش پیدا نمی شد!). ساعت ۲۱:۴۰ رسیدیم به تربیت معلم. تصمیم گرفتیم همونجا شام بخوریم و بعد بریم هتل خودمون. ولی برای تصمیم ما تره هم خورد نکردن و ما رو فرستادن به هتلمون!

داخل رستوران هتل شام خوردیم. (بعد از شام ، چند تا از دخترای اصفهان که دیر به محل اسکانشون (=تربیت معلم شهید رجایی) رسیده بودند و شامشون نداده بودند، اومدند و توی هتل ما شام خوردند. این رو میگن تبعیض! ما رو اونجا شام نمی دن و اونا رو این جا شام میدن… باز همیشه هم «مظلوم واقع میشن»!)

به امید آسون بودن امتحان عملی فردا خوابیدیم…

(ادامه دارد…)

پ.ن: به دلیل قاطی پاتی شدن خاطره ها داخل مخم، بخش مربوط به مختار رو که مربوط به قسمت چهارم مطلب می شد، اشتباهی در این پست نوشته بودم…! حذف شد…


قزوین هم خوش میگذرد! (قسمت اوّل)

۲ نظر

سلام

دوازدهمین دوره مسابقات آزمایشگاهی و کارگاهی کشوری، امسال در شهر قزوین برگزار شد. ۵ تا ۸ مرداد ۱۳۹۰٫ من هم به عنوان یکی از برگزیدگان مرحله ی استانی رشته فیزیک در این مسابقات حضور داشتم. مسابقات آزمایشگاهی، هر ساله در چهار رشته ی فیزیک، شیمی، زیست شناسی و رایانه برگزار می شود. دانش آموزان در دو بخش عملی و کتبی با هم رقابت می کنند. در دو گروه مدارس عادی و مدارس خاص…

مسابقات استانی در اردیبهشت ماه برگزار شد. من رتبه اول فیزیک مدارس عادی استان خراسان جنوبی رو به دست آورده بودم و دوستم رضا هم در رشته رایانه همین رتبه رو آورده بود.

پس از مدت ها بی خبری از زمان برگزاری مرحله ی کشوری، در همون مدتی که در تهران بودم، از آموزش و پرورش استان بهم زنگ زدن و زمان مسابقات رو اعلام کردند. ضمنا گفتند که قراره کلاس رفع اشکال در بیرجند برگزار بشه. از همون موقع کتاب فیزیک پیش دانشگاهی رو برداشتم و پنج فصلش رو تموم کردم!

پنجشنبه و جمعه، ۲۴ و ۲۵ تیرماه ۱۳۹۰، کلاس های آمادگی واسه مرحله کشوری در بیرجند برگزار شد. چیزهای خیلی جدیدی یاد گرفتم و تصمیم گرفتم تمام وقتم رو بذارم روی همین مسابقات (هر چند که اساساً من هیچ وقت نمی تونم خودم رو محدود به خوندن تنها یک درس بکنم. علایقم مجموعه ای نامتناهی می سازد..!). کتاب های فیزیک و آزمایشگاه فیزیک قدیمی (سال های ۶۰ – ۷۰ – ۸۰) رو جور کردم و تمام وقتم رو گذاشتم روی این ها. تست های سه فصل فیزیک پیش رو تموم کردم. تنها کاری که نکردم رفتن به آزمایشگاه و دست زدن به وسایل آزمایشگاهی بود!!

سه شنبه ۴ مرداد

ساعت ۱۸، با رضا و آقای مشکی به سمت دیهوک به راه افتادیم. قرار بود اون جا به بقیه که از سمت بیرجند راه افتاده بودند، ملحق بشیم. ساعت ۱۹ رسیدیم به سه راهی دیهوک. بچه های فردوس هم نیم ساعت بعد رسیدند و انتظارمان آغاز شد! تا این که ساعت ۲۰:۴۵، مینی بوس هیوندای سفیدرنگ صفر کیلومتر خارج سازمان (به قول خودشان!) رسید. نماز خوندند و راه افتادیم. بهنام هم رایانه کار دیگه مون بود که با ما همراه شد. همه چیز جور شد. شب ساعت ۲۲:۴۰ به طبس رسیدیم… شام خوردیم و بعد به طرف قزوین به راه افتادیم. راه خیلی طولانی بود. تموم نمی شد…

چهارشنبه ۵ مرداد

ساعت ۱۵ رسیدیم؛ بعد از مدتی گشتن داخل شهر برای پیدا کردن تربیت معلم شهید رجایی(!) بالاخره با پرس و جویی چند به مقصد اولیه مان رسیدیم. ناهار هم تموم شده بود، از بیرون ساندویچ خریدیم و جایتان خالی…

محل اسکان ما “هتل ورزش مینودر” (۱) بود. خواهران(۲) در تربیت معلم ماندند و ما برادران(۳) رفتیم. خوشبختانه با بچه های خراسان رضوی هم اتاق شدیم. چهار نفر به چهار نفر… بعدازظهر، دیدن گلهای “پارک گل ها” را با خوردن چیپس و میوه به سر بردیم و به هتل برگشتیم… در انتظار فردا

پنجشنبه ۶ مرداد

خراسان جنوبی جزو گروه سه و چهار مسابقه بود. در نتیجه ساعت ۱۰ صبح به راه افتادیم. مقصد: دبیرستان فرزانگان. صدای ترق توروق کشفیات شیمی دان های قزوینی، حیاط مدرسه را زیر و رو کرده بود و دل ما را هُرررری می ریخت پایین! بعد از مدت مدیدی بیکار بودن و استرس داشتن، نوبت به فیزیک دانان مملکت (مثلاً!) رسید. روپوش سفید آزمایشگاهی چه حالی میدهد به آدم… ۱۲FP635 بدو برو بالا! “یه بسم اللّه بگو…”(۴)

من، بهنام، آقای زاهدی و رضا در کنار چهلستون-قزوین

من، بهنام، آقای زاهدی و رضا در کنار چهلستون-قزوین

(ادامه دارد…)

——————–
(۱) : بهتره به جای هتل واژه ی “خوابگاه ورزشی” رو بکار ببرم… هر چند امکانات خیلی خوبی داشت ولی هنوز ظرفیت هتل بودن را ندارد!
(۲) و (۳) : خودشان اینگونه نامیده بودندمان! من هم کپی زدم.
(۴) : نقل قولی از “خانم آذری” – یکی از دو سرپرستمان