سلام
دوازدهمین دوره مسابقات آزمایشگاهی و کارگاهی کشوری، امسال در شهر قزوین برگزار شد. ۵ تا ۸ مرداد ۱۳۹۰٫ من هم به عنوان یکی از برگزیدگان مرحله ی استانی رشته فیزیک در این مسابقات حضور داشتم. مسابقات آزمایشگاهی، هر ساله در چهار رشته ی فیزیک، شیمی، زیست شناسی و رایانه برگزار می شود. دانش آموزان در دو بخش عملی و کتبی با هم رقابت می کنند. در دو گروه مدارس عادی و مدارس خاص…
مسابقات استانی در اردیبهشت ماه برگزار شد. من رتبه اول فیزیک مدارس عادی استان خراسان جنوبی رو به دست آورده بودم و دوستم رضا هم در رشته رایانه همین رتبه رو آورده بود.
پس از مدت ها بی خبری از زمان برگزاری مرحله ی کشوری، در همون مدتی که در تهران بودم، از آموزش و پرورش استان بهم زنگ زدن و زمان مسابقات رو اعلام کردند. ضمنا گفتند که قراره کلاس رفع اشکال در بیرجند برگزار بشه. از همون موقع کتاب فیزیک پیش دانشگاهی رو برداشتم و پنج فصلش رو تموم کردم!
پنجشنبه و جمعه، ۲۴ و ۲۵ تیرماه ۱۳۹۰، کلاس های آمادگی واسه مرحله کشوری در بیرجند برگزار شد. چیزهای خیلی جدیدی یاد گرفتم و تصمیم گرفتم تمام وقتم رو بذارم روی همین مسابقات (هر چند که اساساً من هیچ وقت نمی تونم خودم رو محدود به خوندن تنها یک درس بکنم. علایقم مجموعه ای نامتناهی می سازد..!). کتاب های فیزیک و آزمایشگاه فیزیک قدیمی (سال های ۶۰ – ۷۰ – ۸۰) رو جور کردم و تمام وقتم رو گذاشتم روی این ها. تست های سه فصل فیزیک پیش رو تموم کردم. تنها کاری که نکردم رفتن به آزمایشگاه و دست زدن به وسایل آزمایشگاهی بود!!
سه شنبه ۴ مرداد
ساعت ۱۸، با رضا و آقای مشکی به سمت دیهوک به راه افتادیم. قرار بود اون جا به بقیه که از سمت بیرجند راه افتاده بودند، ملحق بشیم. ساعت ۱۹ رسیدیم به سه راهی دیهوک. بچه های فردوس هم نیم ساعت بعد رسیدند و انتظارمان آغاز شد! تا این که ساعت ۲۰:۴۵، مینی بوس هیوندای سفیدرنگ صفر کیلومتر خارج سازمان (به قول خودشان!) رسید. نماز خوندند و راه افتادیم. بهنام هم رایانه کار دیگه مون بود که با ما همراه شد. همه چیز جور شد. شب ساعت ۲۲:۴۰ به طبس رسیدیم… شام خوردیم و بعد به طرف قزوین به راه افتادیم. راه خیلی طولانی بود. تموم نمی شد…
چهارشنبه ۵ مرداد
ساعت ۱۵ رسیدیم؛ بعد از مدتی گشتن داخل شهر برای پیدا کردن تربیت معلم شهید رجایی(!) بالاخره با پرس و جویی چند به مقصد اولیه مان رسیدیم. ناهار هم تموم شده بود، از بیرون ساندویچ خریدیم و جایتان خالی…
محل اسکان ما “هتل ورزش مینودر” (۱) بود. خواهران(۲) در تربیت معلم ماندند و ما برادران(۳) رفتیم. خوشبختانه با بچه های خراسان رضوی هم اتاق شدیم. چهار نفر به چهار نفر… بعدازظهر، دیدن گلهای “پارک گل ها” را با خوردن چیپس و میوه به سر بردیم و به هتل برگشتیم… در انتظار فردا
پنجشنبه ۶ مرداد
خراسان جنوبی جزو گروه سه و چهار مسابقه بود. در نتیجه ساعت ۱۰ صبح به راه افتادیم. مقصد: دبیرستان فرزانگان. صدای ترق توروق کشفیات شیمی دان های قزوینی، حیاط مدرسه را زیر و رو کرده بود و دل ما را هُرررری می ریخت پایین! بعد از مدت مدیدی بیکار بودن و استرس داشتن، نوبت به فیزیک دانان مملکت (مثلاً!) رسید. روپوش سفید آزمایشگاهی چه حالی میدهد به آدم… ۱۲FP635 بدو برو بالا! “یه بسم اللّه بگو…”(۴)

من، بهنام، آقای زاهدی و رضا در کنار چهلستون-قزوین
(ادامه دارد…)
——————–
(۱) : بهتره به جای هتل واژه ی “خوابگاه ورزشی” رو بکار ببرم… هر چند امکانات خیلی خوبی داشت ولی هنوز ظرفیت هتل بودن را ندارد!
(۲) و (۳) : خودشان اینگونه نامیده بودندمان! من هم کپی زدم.
(۴) : نقل قولی از “خانم آذری” – یکی از دو سرپرستمان







واقعن که عالی بود. انگار یه فیلم نامه نوشتی. راستی اون روزی که داشتیم فیلم میدیدیم (wanted…) من هم اونجا بودم. از آذربایجان غربی. نمیدونم یادته یا نه ولی اگه یادت باشه اون روز یه پسر شبیهه ژاپنیا اونجا نشسته بود داشت با فرزاد حرف میزد. اون منم. خوش حال میشم بهم ایمیل بزنی. (رضا)
مخلصیم! الان هر چی فکر میکنم، همه رو ژاپنی یادم میاد. آخه یه کشور دیگه نبود مثال بزنی؟! به هر حال خوشحالم که خوندید. موفق باشید