با سلام
هر چی تعریف کنم کم گفتم. آدم نمیدونه کجای سریال رو بگیره واسه تعریف. بازیگران، جذابیت موضوع، کنجکاوی بیننده، فیلمبرداری و دکوپاژ و میزانسن، تدوین، موزیک، پیام های زمینه ای، …
۱- زبان زرگری
نخندین ها، ولی من هنوز دو هفته س که با این زبان آشنا شده ام! در قسمت هشتم سریال، داخل ماشین، منیره و امیر با هم اینجوری صحبت میکردن. اوایل فکر میکردم احتمالاً زبون همون شهری باشه که اصالتاً از اون جا هستن. بر همین منوال گذشت تا این که در قسمت ۱۷ هم دوباره گفتگوی زرگریانه(!) بین امیر و منیر درگرفت: «میزی خازای شیزی ریزی نُزُ بَزَ رازات خازاس تِزِ گازاریزی کُزُ نَزَم؟!» این بار رفتم سایت وضعیت سفید و پرسیدم. تا این که یکی لطف کرد و جواب داد: «سلام این زبون زرگریه خیلی معروفه که…» بلافاصله یه گوگل زدم و یاد گرفتم. اگه شما هم لذت صحبت کردن با زبون زرگری رو نچشیدین، پیشنهاد میکنم “اقدام کنین”! به قول امیر: اقدام کن، اقدام کن، اقدام کن… خلاصه کلام: تمام کلمات به صورت هجا (بخش=سیلاب) های جداگانه در می آید. هر سیلاب دو بار تلفظ میشود. بار اول فقط دو واج ابتدایی تلفظ می شود. بار دوم تمام واج ها؛ که به جای واج اول “ز” می گوییم!
** زبان زرگری در ویکیپدیا
۲- معشوقه به سامان شد…
در یکی از آنونسهای سریال وضعیت سفید، خانم شیرین یه چند بیتی میخونن و آدم رو به فیض میرسونن! یه بار خیر سرم خواستم تحقیق بدون رایانه و اینترنت انجام بدم؛ رفتم دیوان حافظ رو برداشتم و داخلش رو گشتم؛ نبود که نبود! پناه آوردم به اینترنت… فهمیدم که نخیر؛ شعر مال “مولانا جلال الدین محمد بن بهاءالدین محمد بن حسین الخطیبی” بوده نه “خواجه شمس الدین محمد بن بهاءالدین حافظ شیرازی”. شعر زیبایی است.
«معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا / کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا» اگه معنی ظاهری این شعر رو در قرابت با سریال بدونیم، باید خوشحال باشیم که شیرین بالاخره کوتاه خواهد اومد! شاید هم منظور “آدم شدن” امیر باشه…
** شعر را به طور کامل بخوانید در reCent
3- … اگه زنده باشیم!
پایان قسمت ۲۸، امیر میگه «رفت تا نیمه شعبان سال بعد» و ناصر میگه «اگه زنده باشیم». اشکاتون رو بذارین لب مشکتون و منتظر ادامه ی سریال باشین!
۴- امیر: اعصاب خردکنی به تمام معنا!
جدیداً امیر قصه ی ما خیلی دیوونه و غیرقابل تحمل شده! از وقتی که یه فحش بدتر(!) به خودش داده بود، یه کمی آدم تر شد. اما شهاب با ازدواجش همه چیزو (در مسیر متابولیسم آدم شدن امیر!) خراب کرد؛ امیر هم که نمی دونه هرچی ادا و اطوار در بیاره، بیشتر از چشم شیرین و خانواده اش میفته. وقتی امیر ریسه ی لامپ رو به دور خودش پیچید و به سلامتی برق محکم گرفتش، شیرین بیچاره که چیزی نمونده بود سکته بزنه، براش آب قند (به انضمام انگشتر طلای مامانش!) درست کرد! ولی این امیر که “حرصش گرفته و مورچه گازش گرفته”، تو قسمت ۲۹، بیخودی سرشون داد کشید. اونا هم بار و بندیل رو بستن و دِ فرار…! مادر بزرگه هم که حالش بد شد.
*در مورد انگشتر طلا فعلاً همین رو میدونم که وقتی کسی خیلی میترسه، همراه با آب قند انگشتر طلا به خوردش میدن! (البته فقط آب متبرک به انگشتر طلا!) فعلاً نمیدونم که این موضوع ریشه علمی داره یا خرافی… هر وقت فهمیدم، همین جا مینویسم که علممون زیاد شه…!
۵- در نظرسنجی سریال شرکت کنید
لطفا در اسرع وقت به آدرس www.rcirib.ir/opinion بروید و در نظرسنجی سریال وضعیت سفید شرکت کنید. هر چند که «صلاح مملکت خویش خسروان دانند» ولی از شما میخوام که بهترین رأی ممکن رو بدین. با تشکر از حسن ارادت و اعتماد شما!!
۶- وضعیت سفید در سروش هفتگی
در ارتباط با این مطلب و منبع اصلیش، با بهره گیری از آرشیو سروش هفتگی، مطالب چاپ شده رو گردآوری کردم که میتونید در ادامه مطلب ببینید:










http://www.pix2pix.org/my_unzip/1234559096427897_orig.jpg
http://media.farsnews.com/Media/8711/ImageReports/8711230001/18_8711230001_L600.jpg
توضیح میدم… تصاویر «مونا احمدی» در «جشنواره فیلم فجر» و کسب دیپلم افتخار برای بازی در فیلم «کودک و فرشته»
همه بازیگران زن … هستن مگه نه؟ ولی یه سوال آیا مونا احمدی جز اوناست یا دوسش داری؟
۱- ما که ندیدیم، اگه شما اطلاع داری خوش به حالت؛ هر کسی خودش می دونه چیکاره اس!
۲- مباحث خارج از سریال تعریف نشده است! من امیر گلکار رو دوست دارم… خوبه؟!
سلام….
وضعیت سفید هم چنان دوست داشتنی… و این روزها اشک دربیار…
کم مونده بود امشب از سنگینی قصه بمیرم… شهادت شهاب…
آخ کاش یکی می فهمید حرفامو… حسمو.. سخته… فقط اونایی که سریال و قصه رو دوست دارن یه کم و فقط یه کم می فهمن حالمو…
امیر متحول شده رو خیلی دوست دارم…
ازدواج براش زوده… امیر را تحول باید که خوشبختانه حاصل شد و البته… من دوست داشتم بره جبهه که میره…
یه احساسی دارم غیر قابل شرح…
هی… اخ… دارم خفه می شم… آخ…
خداحافظ
سلام
اشک ها که مدت هاست از در درآمده اند!
واقعا هنر بازیگری رو در امیر می بینم؛ حالات چهره، خنده های زیبا، شیوه ی صحبت عالی
ان شاء الله شهاب هم زنده بشه… کم نبودن کسایی که همه فکر کردن رفتن؛ در حالیکه موندن!!
سلام
خیلی دوست داشتم این فیلمو
شخصیت امیر رو
اینکه وقتی فهمید قسمتش شیرین نبوده باهاش کنار اومد
هی می زد توی صورت عمو بهزادش و می گفت قوی باش قوی باش قوی باش
….
می دونستین که سال ۶۷ جنگ تموم میشه ؟
من اینو یادم بود
و از این می ترسیدم که امیر بره و آخر آخر جنگ شهید بشه
که این خیلی بد میشد
امیر رو خیلیا دوست داشتن
و اگه شهید می شد بد میشد
اما جنگ تموم شد و امیر قصه ما …
توی ذهنمون موند
یه قهرمان شد
اون موقعی که توی استخر اون راکت رو پیدا کرد خیلی ترسیدیم که نکنه این بمب بترکه و امیر اینجا شهید بشه…
حسابی ترسوندنمون…
اما…
بادمجون بم آفت نداره…
….
بهروز هم آدم شد اما این شلوار خنده دارشو عوض نکرد…
….
یونس غزالی هم هنرشو توی این فیلم حسابی نشون داد
خودکار درست کردنش و
عکس شهاب که با اسپری به شیشه چاپ کرد…
…
ببخشید اگه که پرحرفی کردم…
امشب فیلم تموم شد و من خیلی دلم براش تنگ میشه..
..
روزگار خوش
خدانگهدار
سلام
جنگ بین تیر تا مرداد ۶۷ تموم شده بود. این سریال از “بهمن ۶۶ تا شهریور ۶۷″ رو به تصویر کشید؛ زمانی که خیلی خیلی کم بهش بها داده شده بود.
با پایان فیلم حس میکنم یه چیزی کم دارم! حیات…
و من متولد شهریور ۶۷…
وقتی من اومدم دنیا گلستان شد…!!!!!!
(البته وقتی ما اومدیم… چون من دوقلو ام…)
جالبـــــــــــه!
آقا یا خانم ناشناس
(که احتمال خانم بودنتون بیشتره)
منم با شما هم حسم…
همین…
آقای قدرتی
نوشته هاتون خیلی ریزبینانه و خوب بود
حیف که من اینقدر کار دارم که دیگه این کار رو -وبلاگ نویسی- رو گذاشته ام کنار
دوهفته است که دوست دارم بیام و دوباره وبلاگم رو راه بندازم
اگه این کار رو کردم به شما هم خبر میدم که بیاین و نوشته هامو بخونین..
….
خیلی نوشته هاتون عالی بود…
…
روزگار خوش
خدانگهدار
ممنونم
حتما دوباره وبلاگ بسازین. این روزها که وقت نوشتن دفتر خاطرات نداریم، وبلاگ میتونه اندکی این خلأ رو جبران کنه…